خرید بک لینک
میگوهات حالا میخوای چیکار کنی؟نمیدونم دغدغه از این فان تر یا احمقانه تر وجود داشته یا نهولی حقیقت این که واقعا یک برهه از زندگیمون همچین دغدغه ای داشتیممن و مامانزمانی که خونم بندرعباس بودو فصل میگو،فریزرم پرمیکردم ازمیگواین دغدغه با خبر اومدن مهمون به خونم و موندن چندروزش تو خونم بینمن و مامان شروع میشدمیگو ها خاک مقدس کشور بودن انگارو مهمون هایی که میخواستن بیان خونم، دشمنو نجات خاک کشور از دست مهاجمبیگانهدغدغه من و مامان دغدغه ای که از قبل اومدنشون شروع و تا بعد رفتنشون ادامه پیدا میکردچون من صبح ها میرفتم سرکار و مهمون هام صبح ها خونه بودنهمیشه بعد رفتن مهمونهااولینکاری که میکردم میرفتم سراغ فریزر و میگوهام بسته به بسته چککردمو وقتی از امارشونخیالم راحت میشدبلافاصله زنگ میزدم  بهمامان و...مامان سلام، خبر خوب،میگو ها اوکی انمامان: جدی؟خب خداروشکرشاید خیلی زودولی دلمواسه اون دغدغه ها تنگ شدههرچند احمقانه

برچسب: نویسنده: آرمان رستمی تاريخ: شنبه 7 خرداد 1401 ساعت: 19:53

صفحه بندی